شعر 3(بازي عشق)
مي توان از مه چشمان تو و آتش دل
به صراحت پي برد که چه غوغاست ميان من و تو
آين دگر تجربه نيست که مرا باور چشمان تو باراني کرد
که مرا مهر پر احساس تو نوراني کرد
چه کسي مي گويد عشق ما تجربه است؟!
چه زمان بارش باران به زمين تجربه بود؟!
بي بها نيست نگاهي که مرا عاشق کرد
که گذشتن ز تو وعشق تو آسان باشد
گر چه اين سبزي باغ احساس
کار يک قطره ي باران باشد
مالک قلب تو دستان من است
عشق تو خون من و جان من است
به تو مي انديشم .....
نه ..دگر راهي نيست ....
نام تو تا ابدالدهر به نام من خورد
شايد اين بار دلم بازي عشقت را برد
به صراحت پي برد که چه غوغاست ميان من و تو
آين دگر تجربه نيست که مرا باور چشمان تو باراني کرد
که مرا مهر پر احساس تو نوراني کرد
چه کسي مي گويد عشق ما تجربه است؟!
چه زمان بارش باران به زمين تجربه بود؟!
بي بها نيست نگاهي که مرا عاشق کرد
که گذشتن ز تو وعشق تو آسان باشد
گر چه اين سبزي باغ احساس
کار يک قطره ي باران باشد
مالک قلب تو دستان من است
عشق تو خون من و جان من است
به تو مي انديشم .....
نه ..دگر راهي نيست ....
نام تو تا ابدالدهر به نام من خورد
شايد اين بار دلم بازي عشقت را برد
+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم شهریور ۱۳۸۷ ساعت 17:30 توسط مدیر وبلاگ
|
ارائه مقالات و پروژه های درخواستی دانشجویی موجود در آرشیو به صورت رایگان