شعر 3(بازي عشق)

مي توان از مه چشمان تو و آتش دل
به صراحت پي برد که چه غوغاست ميان من و تو
آين دگر تجربه نيست که مرا باور چشمان تو باراني کرد
که مرا مهر پر احساس تو نوراني کرد
چه کسي مي گويد عشق ما تجربه است؟!
چه زمان بارش باران به زمين تجربه بود؟!
بي بها نيست نگاهي که مرا عاشق کرد
که گذشتن ز تو وعشق تو آسان باشد
گر چه اين سبزي باغ احساس
کار يک قطره ي باران باشد
مالک قلب تو دستان من است
عشق تو خون من و جان من است
به تو مي انديشم .....
نه ..دگر راهي نيست ....
نام تو تا ابدالدهر به نام من خورد
شايد اين بار دلم بازي عشقت را برد

شعر2 (شب بخیر)

شب بخیرعشق بر باد رفته ی من
ای یگانه نفس یگانه شکفتن
در نهانخانه ی قلب عاشق
تا به کی راز عشقت نهفتن؟!
با تو صبحی دگر نخواهم داشت
با تو دیگر سخن نخواهم گفت
دانی اما در این شب تاریک
بی تو یک لحضه هم نخواهم خفت
تو مرا عاشقانه فهمیدی...
همچو ابری تو بر کویر دلم
عاشقانه به عشق باریدی...
بی تو دیگر گلی نخواهم چید
صبح از راه میرسد اما
نور خورشید را نخواهم دید
ماه امشب تمام گشته و من
چشمها یم هنوز بی نور است
امشب انگار خوشه ی پروین
از خیال فراق تو کور است
می شنیدم صدایت که میگفت
من گذشتم از این دل و دلدار
بگذر از از من اگر چه دشوار است
ما نداریم فرصت دیدار
گفتی امشب بهانه ی خوبیست
بر کنم من لباس عشق از تن
تا تو را من برم ز یاد امشب
و به شهر دگر کنم مسکن
و تو هم جامه ی غمت بر کن
تا نخندد به حال تو دشمن
شب بخیر ای نگاه حزن آلود
شب بخیر یار از یاد رفته ی من.

شعر1

زندگی در واقع نا امن است
تنها مرگ است که امن است
بیمه ی زندگی مفهومی متناقض است
تنها بیمه ی مرگ می تواند مفهوم داشته باشد
زندگی یک ماجرای غیر قابل پیش بینی است
بنابراین انان که می خواهند در امن و امان زندگی کنند
پیش از مرگ می میرند و انان که می خواهند بی هیچ خطری زندگی کنند
اساسا"زندگی نمی کنند.
****************************************************

تو که بر قامت من جامه ی غم دوخته ایی
هیچ دانی به دلم آتشی افروخته ایی
تو از این راه گریزانی و من بی خبرم
که اگر دل ببری وای چه آید به سرم
تو بگو دل بکنم تا که تو آزاد شوی
حاضرم.میشکنم تا که تو آباد شوی
من سبوی غم و اندوه تو را نوشیدم
و ندیدی که چه در چشم خمارت دیدم
تو به چشم من اگر مهر ندیدی گله نیست
کاش می گفتی علمدار مصیبت چه کسیست؟
نیک بنگر که سزای من نادان بینی
نیک بنگر که مرا عاشق و ویران بینی
گر چه من زود ز یادت بروم میدانم
من ولی تا به ابد عاشق تو میمانم
دل من از ازل افسرده و بی فریاد است
نه نگو بعد تو از حسرت و غم آزاد است
بعد تو حسرت و غم سایه ی اندوه من است
میروی لیک بدان عشق تو در روح من است.