مي توان از مه چشمان تو و آتش دل
به صراحت پي برد که چه غوغاست ميان من و تو
آين دگر تجربه نيست که مرا باور چشمان تو باراني کرد
که مرا مهر پر احساس تو نوراني کرد
چه کسي مي گويد عشق ما تجربه است؟!
چه زمان بارش باران به زمين تجربه بود؟!
بي بها نيست نگاهي که مرا عاشق کرد
که گذشتن ز تو وعشق تو آسان باشد
گر چه اين سبزي باغ احساس
کار يک قطره ي باران باشد
مالک قلب تو دستان من است
عشق تو خون من و جان من است
به تو مي انديشم .....
نه ..دگر راهي نيست ....
نام تو تا ابدالدهر به نام من خورد
شايد اين بار دلم بازي عشقت را برد